Image - 2026-08-24 10:08
باسمه تعالی روزی میرسد A day will come نام نویسنده : مرجان رزمی 1405041349 شماره ثبت فیلمنامه : خارجی – حیاط ویلا – شب درِ ویلا باز میشود. حیاطی ساکت در تاریکی شب دیده میشود. استخری روبهروی ویلاست و نیمکتی رو به استخر پشت به در ورودی قرار دارد. مادر ، روی نیمکت نشسته است. علی، پسرش، سرش را روی شانه مادر گذاشته. هر دو در عالم خود به نقطه ای از آب استخر خیره هستند. داخلی – ویلا – روز الهام با عجله از پلهها پایین میآید. صدایی از پایین میشنود. خم میشود و از بالای پلهها پایین را نگاه میکند. کارگر، زنی است که بالای سر شریفی، ایستاده. استکان در دست دارد. چای را روی میز، مقابل شریفی میگذارد و همزمان به الهام اشاره میکند که برود بالا. الهام لحظهای مکث میکند. چشمانش را میبندد. نفس عمیقی میکشد. داخل کیفش را نگاه میکند و بی توجه به اشاره کارگر به حرکت ادامه میدهد و از پله ها پایین می آید. زیر لب به شریفی سلام میکند. جوابی نمیشنود. همینطور بیرون میرود. کارگر با عجله پشت سرش بیرون میآید. خارجی – حیاط ویلا – روز کارگر خانوم جان! خانم؟ الهام برمیگردد. کارگر آقا میگن کجا میرین؟ الهام زود برمیگردم. کارگر آخه.... الهام صورت کارگر را با محبت در دست میگیرد. الهام نگران نباش، زود میام. به مادر هم بگو تا یه چای بریزه، اومدم... لبخندی میزند، برای کارگر دست تکان میدهد و به سمت در خروجی میرود. به نیمکت میرسد. مادر و علی با نگرانی از جا بلند شدهاند و خیره به دختر نگاه میکنند. الهام دستمال سر مشکیرنگی را از کیفش درمیآورد. نگاهش به نیمکت میافتد. دستمال سر را از پشت سر گره میزند. دوباره به نیمکت نگاه میکند. گویی چیزی دیده است. مکث. به خودش میآید. سری تکان میدهد و از در حیاط بیرون میرود. سیاهی. خارجی – روبهروی درِ خروجی ویلا – شب شریفی دستش را به پشت سر قلاب کرده و به الهام نگاه میکند. دختر را میبرند. الهام بابا...... شریفی رویش را برمیگرداند. داخلی – بازداشتگاه – روز الهام سرش را به دیوار تکیه داده و چشمانش را بسته است. سایه میلهها و نور روی صورتش افتاده. زیر لب زمزمه میکند: الهام هر چه بر جا مانده ویران میشود، روح من....... در باز میشود. الهام چشمانش را باز میکند. صدای مرد ناشناس بلند شو.... داخلی – اتاق اداری – روز الهام چشمانش را باز میکند. زیر لب زمزمه میکند: الهام روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود. آقای سرابی کاغذی روبهروی دختر میگذارد. سرابی بنویس. الهام تا کی؟ سرابی تا وقتی واقعیت بگی. الهام به او نگاه میکند. الهام من کاری نکردم. سرابی به پرونده اشاره میکند. سرابی اینو نمیتونی با طفره رفتن حل کنی... جرم مشهوده. الهام من دانشجوی وکالتم، اینو قطعاً میدونید...... جرمی وجود نداره که حتی بخواد مشهود باشه. سرابی مکث میکند. میخواهد چیزی بگوید، اما خودش را کنترل میکند. دستش را گره میکند. مشت دستش را باز میکند. پرونده را سمت خودش میکشد و باز میکند. به عکسی اشاره میکند. سرابی قتل دو مرد. اونم جلوی پارکینگ خونش... ۳ تا شاهد... ۲ تا دوربین..... تو هم اونجا بودی. الهام به صندلی تکیه میدهد و پوزخند میزند. الهام خیلی دوست دارم شاهدارو ببینم، جدی میگما... خیلی دوست دارم. جدی میشود و کمی جلو میآید. الهام بودن معنیش این نیست که کشتم. داخلی – اتاق اداری – ادامه صدای در میآید. شریفی وارد میشود. همینطور که ایستاده، به الهام و سپس به سرابی نگاه میکند. سرابی سری به نشانه اینکه دختر حرفی نزده، تکان میدهد. شریفی خب. خانم وکیل ما هنوز حرفی نزده؟ الهام که تا این لحظه سرش را در دست گرفته بود، با شنیدن صدای شریفی خودش را جمعوجور میکند. شریفی پرونده و خودکار را از دست سرابی میگیرد به سرابی اشاره میکند که بیرون برود. سرابی دوربین خاموش می کند و بیرون میرود شریفی خب، خب، خب... میشنوم. الهام نگاهش میکند. شریفی دستی تکان میدهد، انگار میخواهد دختر را به خودش بیاورد. شریفی الو.... به صندلی تکیه میدهد. الهام به او نگاه میکند. الهام هنوزم فکر میکنین دارین نجات میدین؟ شریفی در حالی که پرونده را نگاه میکند، بیخیال میگوید: شریفی نه، فقط نمیخوایم بیشتر از این غرق شین. داخلی – اتاق اداری – ادامه الهام من کسی نکشتم به همکاراتونم گفتم..... شریفی صبرش تموم شده عصبانی میشود شریفی همه شواهد بر علیهته شریفی خم میشود سمت دختر. آروم می گه چرا نمیفهمی الهام.... الهام الهام.... بالاخره گفتی آقای شریفی... الهام. شریفی سیگاری درمیآورد و گوشه دهانش میگذارد. شریفی امنیت اینجاست . صلاح بوده اینجا باشی... الانم هستی. سیگار را روشن میکند. الهام صلاح؟ مکث. الهام صلاح بوده یا یکی فروخته؟! مکث. الهام تو نفروختی، بابا......؟ شریفی نگاهی خشمگین به الهام میکند. الهام گفتی برو، من پشتتم. حتی پشت سرتم نگاه نکردی. داخلی – اتاق اداری – ادامه شریفی کلافه و بی توجه به حرفای دخترش فقط بگو چرا اونجا بودی.یه چیزی بگو که بتونم حداقل منم کاری کنم برات الهام یادته؟ موقعی که میزدی میگفتی باید مسئولیت کارامونو قبول کنیم. یک عمر با فحش بزرگ شدیم، این شد تهش. شریفی پکی سنگین به سیگار میزند. سرش پایین است. شریفی من اون موقع پدر بودم، نه باز پرس... میخواستم یاد بگیرین تا کارتون به اینجاها نکشه. الهام پدر؟!؟ تو یک عمر بازپرس بودی.... تو تمام جوونیمون خرج باورات کردی .... تو نفهمیدی که با من، که با بقیه چی کار کردین حق زندگی از همه گرفتین آقای شریفی حتی از منی که دخترت بودم.... من دخترت بودم، بابا... بغض میکند. مکث. الهام میدونی من کاری نکردم.... تو میدونی که به جز من... صدایش را پایین میآورد. الهام تو هم اونجا بودی..... چشمان شریفی گرد میشود. الهام آره، دیدمت بابا. دیدمت.... فلش بک : سایه مردی پشت دیوار. شریفی شریفی دندانهایش را فشار میدهد و دست دختر را میفشارد. دختره گستاخ، دهنتو ببند. الهام دستش را از دست پدر بیرون میکشد. الهام الان چی هستی، آقای شریفی.... بازپرس یا پدر؟ دستش را ماساژ میدهد. الهام نکنه میخوای شهادت هم بدی... حق پدری دیگه تموم کنی. فکر کردم اونجایی که یک بارم شده حواست به من باشه. یادم نبود حفظ منافعت از همه چی مهمتره. داخلی – اتاق اداری – ادامه شریفی : فکر می کنین عاقلین فکر می کنین همه چی می دونین فکر می کنین همه به نفع شما حرف میزنن جز ما همرو باور کردین . هر چی گفتن باور کردین نفهمیدین که دارن بازیتون میدن یک عمر گفتیم اشاره می کنه به دختر اما نشنیدین . این بازی از اول هم واسه بزرگترا بوده نه شماها شماهارو فقط بازیتون دادن الانم دیر شده خیلی دیر .هیچ جوره با این کله شق بودنت نمیشه بهت کمک کرد نزار بیشتر از این دیر شه شریفی حکم بدونه اعتراف میتونه رو این پرونده صادر شه... مجبورم نکن.... الهام پدر نگاه می کنه . چی ؟ حکمه بدونه اعتراف؟ حواست هست داری چی می گی ؟ شریفی این قتل چرا نمیفهمی همه شواهد بر علیهته . چه قدر گفتم نرو بیرون . چه قدر ؟!!!! یک عمر فکر کردی عاقلی . که از همه بیشتر میفهمین .... ای خدا ... بر می گرده سمت دختر : تو یه راهی بزار جلو پام الهام بی توجه به حرفای پدر همین طور که سرش پایینه . بابا یادته چهقد درس خوندم که بهترین دانشگاه قبول شم.... بعید میدونم... چون اون زمانی که داشتم از ذوق بالا پایین میپریدم...... پدر نگاه می کنه : تو هیچ وقت نیودی ... هیچ وقت مکث. الهام وقتی حکم از پیش صادره، پس اینا بازیه. همش بازیه... شریفی با عصبانیت روی میز میزند. شریفی بسه دیگه، بسه. یک عمر گفتیم و نشنیدین. نمیخواین بشنوین که بازی واقعی برای بزرگتراست، نه شماها. شماهارو بازیتون میدن. الهام اشتباه میکنی... ما بازی نکرده باختیم... شریفی دستی به صورتش می کشه یه راه هست... فقط یه راه. الهام نگاهش نمیکند. سرش پایین است. شریفی با هیجان ادامه میدهد: شریفی یه اعتراف ساده. چند جمله. یه امضا. شمرده ادامه میدهد: شریفی میزنی پای هیجان. پشیمونی. غیرعمد. هر چی که اسمشه... همه چی تموم میشه. حکمت عوض میشه. الهام آرام سرش را بالا میآورد. نگاهش سرد است. الهام تموم نمیشه. یه شکل دیگهای از خفه شدنه. داخلی – اتاق اداری – ادامه شریفی این چیزا رحم نداره به کسی، دختر. لجبازی نکن.... تهش یه تعهد میشه و تمام. به همین راحتی. الهام تعهد ؟ مرده ایه که نفس می کشه با طعنه به پدر: الهام که اونم با آدمآهنیه چشمقربانگو فرقی نداره. شریفی فکر نکن راحت بود برای من. الهام ولی کردی. شریفی منم انتخاب شدم. مثل تو. ولی فرقش اینه که من پذیرفتم. الهام یعنی خیانت پذیرفتی؟ شریفی یعنی واقعیت. الهام واقعیت من با شماها فرق داره. برای شماها حقیقتی که با مرگ همراهه میشه واقعیت. مکث. الهام آرام: الهام من هیچکسو نکشتم. ولی تو... تو منو کشتی. نه حالا. اون شبه دستگیری... برای بار هزارم کشتیم. فقط کاش زودتر از اینا مرده بودم که به تو نگم پدر... پدر. داخلی – اتاق اداری – ادامه شریفی: شریفی هنوز دیر نشده، الهام. من دیگه کنارتم. قول میدم. الهام من فقط یه چیزو امضا میکنم. مکث. نفس عمیق. الهام وقتی بالاخره اسمه تورو بزنن پای این قتل......... خارجی – حیاط ویلا – روز درِ حیاط به شدت باز میشود. علی وارد میشود. مادر پشت سر او وارد میشود. مادر سرتاسر سفید پوشیده.... علی با عصبانیت وارد ویلا میشود. داخلی – ویلا – روز شریفی آماده رفتن است. علی بابا؟ ..... بابا کجایی؟ شریفی به بیرون نگاه میکند و در چهارچوب در میایستد. شریفی چیه؟ صداتو انداختی تو گلوت؟ صداتو بیار پایین. علی به سمت پدر میرود و یقهاش را میگیرد. علی چطوری بیارم پایین؟ شریفی به دست پسر که یقهاش را گرفته، نگاه میکند. علی دستش را میاندازد و با عصبانیت: علی میدونی کجا بودم؟ میدونی دخترت تو چه وضعیه؟ مادرهمزمان وارد میشود. انگار شوک شده است ، فقط مینشیند. شریفی نگاهی به مادر میکند. شریفی وضعیت خاصی نیست. پیگیر کاراش هستم. علی پوزخندی میزند و رو به پدر: علی چطوری؟ ها؟ چطوری؟ شریفی عصبانی میشود. شریفی بچهجون، تو تا دیروز پا به پای من بودی، حالا واسه خواهرت رگ گردن باد میکنی. علی فرق داره، به خدا فرق داره. گفتی اونا خائن بودن. شریفی یقهاش را مرتب میکند. شریفی اینم قتله. علی شوکه میشود. به پدر نگاه میکند. مادر سرش را بالا میآورد و شریفی را نگاه میکند. علی قتل؟! داخلی – ویلا – ادامه علی چی میگی بابا؟ چرا نمیفهمی؟ گفت نکشتم.... گفت مقصر نبوده. گفت فقط داشته رد میشده. سرش را در دست میگیرد. علی چی کار کردی بابا؟ چی کار کردی؟ چرا نمیخوای بفهمی؟ چرا؟ مستأصل به سمت پدر میرود. علی بابا، اون دخترته. شریفی قانون، قانونه. دختر منو خواهر تو نداره. مادر همزمان بلند میشود و به سمت پرده میرود. دختر کنار نیمکت ایستاده و داخل ویلا را نگاه میکند. مادر پرده را میاندازد و به سمت پلهها میرود. رو به شریفی: مادر تو میتونی درش بیاری. درش بیار.... دلم واسه دخترم تنگ شده. کارگر شخصی را هدایت میکند. سرابی وارد حیاط ویلا میشود. شریفی به سرابی اشاره میکند که منتظرش باشد. پاشنهکش را برمیدارد تا کفش بپوشد. زیرچشمی مادر را نگاه میکند. شریفی همین روزا میاد بیرون. نگران نباش. سرابی بیرون در حیاط منتظر شریفی است. مادر سرابی و شریفی را نگاه میکند. نگاه سرابی به مادر میافتد. سرش را پایین میاندازد. شریفی وارد حیاط میشود. او و سرابی با هم حرف میزنند. شریفی عصبی است. راه میرود و سیگار میکشد. نگاهی به داخل ویلا میاندازد. نگاهش به زنش میافتد. با عجله از حیاط بیرون میرود و سرابی پشت سرش حرکت میکند. روی نیمکت هیچ دختری نیست. فلشبک - داخلی – اتاق اداری – روز شریفی سرش پایین است. الهام آروم پدر صدا میزنه: بابا؟ بابا میدونم نگهم میدارن، ولی خستم. دلم چای میخواد. دلم خونه میخواد. بغل گرم مادرم... اصن میخوام برم. تاوان حفظ عقیده سنگینه بابا... خیلی سنگین... داخلی – ویلا – روز مادر از پلههای دوبلکس ویلا بالا میرود و به سمت اتاق میرود. صدای الهام، خطاب به شریفی: الهام – نریشن میتونی حداقل یه کاری کنی زودتر برم؟ سکوت مطلق. مادر در سکوت درِ کمد لباس را باز میکند. سر تا پا مشکی میپوشد. پشت میز آرایش مینشیند. عکس کودکی دخترش روی میز است. عکس را صاف میکند. نفس عمیقی میکشد. چشمانش را میبندد. سیاهی مطلق. مادر همانطور که از پلهها پایین میآید. نریشن مرد ناشناس متهم ردیف اول..... الهام شریفی.... حکم اجرا شد. علی با تیشرت مشکی و سر تا پا مشکی، گوشهای نشسته و سرش را در دست گرفته است. مادر بیتوجه از کنار پسر رد میشود و وارد حیاط میشود. الهام بالغ روی نیمکت نشسته است. کتابی در دست دارد. سر تا پا سفید پوشیده؛ همان لباس سفیدی که مادر به تن داشت. مادر را با لبخندی از سر عشق، زیرچشمی نگاه میکند. کتاب را ورق میزند و لبخند میزند. کودکی در حیاط بازی میکند. مادر با عشق به کودک نگاه میکند و به سمتش میرود. کودک، که دختری خردسال است، مادر را میبیند و توپش را به سمت او پاس میدهد. خارجی – حیاط ویلا – ادامه چیزی زیر خاک توجه کودک را جلب میکند. به سمت آن میرود. الهام بالغ همزمان از روی نیمکت بلند میشود. کتاب از روی پایش میافتد. مادر به سمت کودک میدود. مادر نه الهام، الان بابات میاد. کودک پروندهای را از زیر خاک بیرون میکشد. با ذوق کودکانه، مثل بچهای که چیزی پیدا کرده، لبخند میزند. برمیگردد. به پای پدر میخورد. مادر کودک را بغل میکند و با اخم به صورت پدر نگاه میکند. مادر مبادا... با عجله دختر را داخل ویلا میبرد. شریفی پشت سرشان حرکت میکند. دختر بالغ کنار نیمکت ایستاده، با استرس و گریه؛ گویی خاطرهای کابوس وار را به یاد آورده است. داخلی – اتاق سفید – روز مادر همراه کودک وارد اتاقی کاملاً سفید میشود؛ اتاقی که نشانهای از تیمارستان دارد. مادر کودک را روی تخت میگذارد. مادر دیگه جات امنه. علی وارد میشود. مادر را میبیند که با کودک خیالی حرف میزند. مادر برمیگردد و پسرش را نگاه میکند. مادر اومدی مامانجان. خوش اومدی. بیا، بیا بشین. تازه میخوام چای دم کنم. مکث. مادر در عالم خود البته نه، خیلی وقته دم کردم... چرا خواهرت نمیرسه؟ مادر کودک را میخواباند و ملحفه سفیدی روی دختر، به حالت کفن، میاندازد. اشکی از چشمان علی میآید. اشکش را پاک می کند. به سمت مادر میرود و سرش را روی شانه مادر میگذارد. سپس روی صندلی روبهروی تخت مینشیند. مادر و علی با عشق به کودک خیالی که خوابیده است نگاه میکنند. خارجی – حیاط ویلا – شب مادر و پسر روبهروی استخر، روی نیمکت نشستهاند. علی سرش را روی شانه مادر گذاشته است. صدای درِ حیاط میآید. مادر و پسر همزمان سر برمیگردانند. پدر وارد میشود. روی نیمکت مینشیند. برگهای در دست دارد. به آن نگاه میکند. برای اولین بار، بلندبلند گریه میکند. مادر و پسر فقط ایستادهاند و نگاهش میکنند. کمکم الهام و کودک با قدمهایی همزمان کنار مادر و پسر میایستند. همه فقط پدر را نگاه میکنند. پدر گریه میکند. درِ حیاط ویلا بسته میشود. عنوان فیلم: روزی میرسد همزمان با عنوان فیلم، صدای الهام: الهام – نریشن یادته بابا چهقد درس خوندم که بهترین دانشگاه قبول شم.... دوردونه، بدو بیا رو پای بابایی... تو تاریکی همهچی واقعیتره.... بابا... بابا... بابا... میدونی چیه؟ تاریکیا هنوز هم همونه، ولی عجیبه نور میبینم. اینجا همه پیروزن.... تیتراژ
Free to start · Generate videos and images with AI in seconds